۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

تقدس و خشونت

تقدس و خشونت
حمید حمیدی
"تقدس چیست"؟ تفکری، و یا عده ای که دوست دارند در یک دوره مشخص تاریخی بمانند. عده ای پیشرفت را دوست ندارند و چون در گذشته مانده اند، دیگران را با ایستائی خود اندازه می گیرند و چنانچه با ایشان همراهی نگردد، به خشونت روی می آورند. "تعصب از کجا ناشی می شود"؟ برای تبین مفهوم تعصب، به دو مولفه‍ی اساسی اشاره میشود : ۱- مجهول بودن: تقریبأ تمامی پدیده هائی که در طول تاریخ بشر مجهول بوده اند، با دو رویکرد مواجه بوده اند. یکی رویکرد پرسشگری، تحقیق، کشف و پیشرفت و دیگری رویکرد ناپرسشگری و تقدس گرائی و ایستائی در یک دوره مشخص. ۲- راز آلود بودن و عدم شفافیت: در این حالت نیز همان وضعیت مجهول بودن تحقق می یابد، ضمن اینکه، پدیده مورد نظر ماهیتی راز گونه نیز خواهد داشت. پاسخ اساسی به پرسش های فوق در حوزه علوم جامعه شناسی و روان شناسی نهفته است. ولی در طول تاریخ بشر و هم چنین در میهن ما ،پدیده "تقدس" در حوزه علوم اجتماعی با "خشونت" همراه بوده است. "تقدس گرایان متوسل به خشونت می شوند برای دفاع از مقدسات" و "متوسل به مقدسات می شوند برای دفاع از خشونت" (نقل به مضمون از آقای ملکیان) همانگونه که اشاره گردید، رازآلود بودن یکی از مولفه های تقدس و تعصب می باشد. در تبین پدیده مقدس، تقدیس گر می داند که مخاطب خود را فریب می دهد و به همین دلیل در بیان خویش از متد راز آلود استفاده می کند و همواره مخاطبین خود را بدان جهت که تقدس مجهول است، به سکوت فرا می خواند. در این حالت ترس حاکم میشود و تقدیس گر به کمال مطلوب دست می یابد. در حوزه اجتماعی برای تقدس، ابتدا ء بت میسازند، بعد آن را می تراشند و در نهایت به آن تسلیم شده و او را سجده می کنند. متاسفانه تاریخ میهن ما نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. اول محمد رضا پهلوی/ شاهنشاه آریامهر/ بزرگ ارتشتاران / بعد هم سایه خدا (خدا – شاه- میهن)
وقتی به جامعه مان نظری می افکنیم، به مجموعه ای از مفاهیم مقدس بر می خوریم.
"دفاع مقدس" – "مرگ مقدس" – "خون مقدس" – "وظیفه مقدس" – "آدم مقدس" – "کشور مقدس" – "خاک مقدس"-
و... این مفاهیم ایجاد میشود تا به مخاطبان بگویند: "ورود به حوزه مقدس ممنوع است." مخالفت و یا کنکاش و اظهارنظر مخالف با هر پدیده مقدسی، "خیانت" محسوب می شود. مرغ تقدس گرایان یک پا بیشتر ندارد. و همواره بر آنند که حرف مرد یکی است. خاصیت این تفکر همین است. ایجاد فضای ترس و دیگران را به ستایش خود و افکار خویش فراخواندن. برای بود- خود و توجیح افکار- خود، پدیده موردنظر را مقدس جلوه دادن و مخالفین خود را "ضد مقدسات" نامیدن. کشور – دین – رهبر و یا رهبرانشان، ابزاری برای بستن زبان مخالفین می شوند. فقط خود و افکار خود را درست می شمارند و آن را بعنوان "وظیفه" و یا "اولویتی" که پیشوای آنان، بر گردن ایشان نهاده، تلقی نموده و خود را یگانه دلسوز معرفی می نمایند. تاریخ میهن ما نشان داده که بر خلاف این متظاهرین، آنانی که دغدغه واقعی کشور- دین- و انسانیت را داشته اند، از سوی همین متعصبین و تقدس گرایان، بیشترین ضربات را در طول تاریخ دریافت نموده اند.
محمدرضا شاه پهلوی: «کسی که وارد حزب جدید سیاسی [حزب رستاخیز] نشود، دو راه پیش رو دارد، چنین شخصی یا وابسته به یک سازمان غیرقانونی است، یا به حزب غیرقانونی توده و به بیان دیگر یک خائن است. این چنین فردی جایش در یکی از زندان های ایران است، یا اگر مایل باشد می تواند همین فردا کشور را ترک کند و هر جا بخواهد برود، بی آنکه عوارض خروج بدهد و هر جا بخواهد برود، زیرا ایرانی نطست، جزء ملت نیست و فعالیت های او طبق قانون غیرقانونی و مستوجب مجازات است.» کیهان اینترنشنال، ٣ مارس ۱۹۷۵، صفحه ۲
آیت الله خمینی: «ملت جز اسلام چیزی نمی خواهد. شما اگر با اسلام بد هستید، خوب تشریف ببرید به اروپا و آمریکا و هر جا دلتان می خواهد آنجا زندگی کنید.» صحیفه ی نور، ج ۴۴، ص ٣۷۱ – کیهان ۷ خرداد ۶۰
"تقدس" تعصب می آورد . "تعصب"، حاشیه تحمل و بردباری را کاهش می دهد و تبدیل به رویکرد "خشن" می گردد. "خشونت در کلام" ، "خشونت در رفتار" و نادیدن هیچ به غیر از خود. "تقدس گرا" با چشم ها و تفکر بسته، پای بر زمین می کوبد و انگشت اشاره را به تهدید نشان می دهد. به راحتی نظرات و تمایلات دیگر را نفی می کند و حقیقت را فقط و فقط در داشته های خود حستجو می کند. تمامی این اتفاقات زمانی پدیدار میشود که همه‍ی پدیده های پیرامونی آن در حرکت و پویایی قرار دارند و "متعصب" در جا میزند و دچار "سکون" در تمامی حالات و رفتارها میشود . تفکر "متعصب" ،فقط همان حقیقت قابل قبول خویش را می بیند و ذهنش در افق های دور بدنبال هیچ چیزی نمی گردد. . "سکون" در مدار بسته به "تقدس" تبدیل میشود و "تقدس گرا" برای اثبات درستی و صحت تفکر خویش ، از توسل به هر وسیله ای روی گردان نمی شود . به همین دلیل است که "تقدس " و " تعصب" ، پیش نیاز "خشونت" میگردند . فرد متعصب در یک مدار بسته قرار می گیرد و هرگز برای او این امکان ایجاد نمیشود تا بدین نکته دست یابد که: " هیچ چیز مقدس نیست".
نگاه "ارکون"* به تقدس
"محمد ارکون"، متفکر الجزایری تبار فرانسوی دو مفهوم "نا اندیشیده" و "اندیشه ناپذیر" را در تحلیل تاریخ اندیشه و سیاست توأمان به کار برده است.مراد او از طرح "نا اندیشیده" در قلمرو تاریخ اندیشه و سیاست امری است که در چارچوب ساختار فکری و الزامات قدرت سیاسی دوره ای از تاریخ، به واسطه ساز و کارهای ایدئولوژیک، اندیشیدن و گفتن و نوشتن درباره آن موضوع ممنوع می شود و آن امر را تبدیل به موضوعی نا اندیشیده می کند، و چه بسا اگر مجال می بود و مورد پژوهش و چانه زنی در عالم اندیشه و سیاست واقع می شد، اندیشه گسترده تر و جدی تر پدید می آمد و تحولات دیگری در عرصه سیاست رخ می نمود.. به نظر او پرونده این گونه مسائل، نه از راه مکالمه و قدرت استدلال و منطق، بلکه از راه نیروی مسلح، قهر و غلبه سیاسی بسته شد و نا اندیشیده ماند. اما مراد او از عرصه "اندیشه ناپذیر" امری است که اندیشیدن به آن در چار چوب ساختار فکری عصری نه ممنوع که ممتنع است. این امتناع نه حاصل اجبار و الزام قدرت سیاسی و ایدئولوژیک که زاده نفس پیش فرض ها، بنیادها و مسلمات و مبانی آن ساختار فکری است. مثلا مفهوم بشر به معنای مدرن آن که حقوقی ورای تقسیم بندی دینی- قومی –فرهنگی و زبانی برای آدمی قایل است، برای یک مسیحی و مسلمان سده های میانه، اندیشه نا پذیر بوده است. حتی در درون فرقه های یک دین نیز چنین بوده است؛ برای مثال در جامعه سنی، انسان سنی و در جامعه شیعی انسان شیعی است که کاملا بر خوردار از همه مزایا و حقوق شهروندی می تواند باشد.به نظر ارکون، این دو عامل باعث شده است که در تاریخ نویسی و تاریخ نگاری روش روایت گرانهء خطی، به گفتهء هابر ماس، تک بعدی و وابسته به قدرت و الزامات ساختار فکری غالب، حاکم گردد و زمینه ساز حاکمیت مطلق یک قدرت به واسطه الزامات سیاسی و ایدئولوژیک ناشی از آن گردد.و از نظر سیاسی و فرهنگی، به حذف و طرد نیروهای پیرامونی و دور از قدرت مرکزی منجر گردد . ارکون به طور خاص در نقد ساختار قدرت در کشور های عربی به این نکته ارجمند اشاره می کند که تمرکز گرایی و الزامات سیاسی و ایدئولوژیک ناشی از آن، موجب شده است که به جای تکثر گرایی، شعار ملت واحد، زبان واحد و حزب واحد مبنای سیاست و اعمال قدرت قرار گیرد. او می افزاید که این صورتبندی از گفتمان سیاسی و اعمال قدرت بر مبنای آن، موجب شده است که ملت و فرهنگ ملی به معنای مدرن آن به عنوان مثال در مغرب بزرگ (الجزایر، تونس و مراکش) که دارای اقلیت بزرگ بر بر هستند، به وجود نیابد. بلکه عشایر و قبایل، ساختار عشیره ای و قبیله ای خویش را با منافع و علایق متضاد و نا هماهنگ شان حفظ کنند؛ پیوند قبیله ای و طائفه ای برتر و قوی تر از پیوند ملی بوده و بدین جهت مفهوم مدرن شهروندی هرگز تحقق پیدا نکند. در این کشورها تنها دستگاه اجبار دولت است که قبایل و طوائف و اقوام مختلف را در کنار هم به زور و اجبار نگه می دارد و اعمال سلطه می نماید.اگر این دو مفهوم یاد شده را در تحلیل تاریخ اندیشه و سیاست، در کشور خود به کار ببندیم، معلوم خواهد شد که عرصه های "نا اندیشیده" و "اندیشه ناپذیر" ناشی از الزامات قدرت سیاسی و ساختار فکری غالب، تا به چه اندازه وسیع و وحشتناک است و معلوم خواهد شد که چگونه به حذف، طرد و کتمان گروه های قومی، مذهبی و فرهنگی ای که با مرکز و کانون قدرت به نوعی فاصله و تمایز داشته اند انجامیده که این خود موجب بحران مشروعیت و هویت تداوم و مانع از تشکیل فرهنگ ملی وزیر بنای اساسی آن، یعنی جامعه مبتنی بر حقوق شهروندی (شهروند نه رعیت...) گردیده است. نکته مهمتری که در تداوم این پژوهش و صورت بندی گفتمان مبتنی بر آن، روشن می گردد ، غفلت های راهبردی و استراتژیکی است که در صورتبندی موجود از گفتمانهای سیاسی و ایدئولوژیک اعم از مذهبی و ملی وجود دارد . به همین دلیل است که این مشکل برای بسیاری از نخبگان سیاسی کشور به درستی روشن نشده و به عبارتی، همچنان نا اندیشیده و حتی اندیشه ناپذیر باقی مانده است. گفتگو دراین حوزه، نزد بخش زیادی از ما ایرانیان ،در بهترین حالت بر تمامیت ارضی، تمرکز قدرت، و نه تفاوت های قومی و مذهبی تکیه می کند. غفلت و خطای استراتژیک این گفتمان این است که در ذهن خود آگاه روشنفکران و مباحثه کنندگان آن جایی برای تکثر گرایی قومی و فرهنگی وجود ندارد و حقوق شهروندی را به گونه ای تعریف و در مقام عمل تعقیب نمی کند که ستمها و تبعیض های قومی و مذهبی در قدم اول تضعیف و در نهایت بر چیده شوند. در حقیقت این گفتمان از یک بی عدالتی درونی در رنج است؛ از یک سو بر فرهنگ ملی تکیه می کند و از دیگر سو شجاعت و دلیری لازم را در تعریف حقوق شهروندی به گونه ای که در آن هر گونه تبعیض قومی و مذهبی متنتفی دانسته شود، ندارد. گاهی آنچنان در دام ناسیونالیسم سنتی، تمرکز گرایی و اقتدار گرایی گرفتار می آید که مطالبات حقوقی و فرهنگی قومیت ها را معادل با فرقه گرایی، ناقض استقلال و تمامیت ارضی کشور قلمداد می کند. در این گفتمان ودر وضعیت افراطی آن، ملت گرایی، تمرکز گرایی و اقتدار گرایی به صورت اسطوره ها و "تابوهای" نقد ناپذیر در می آیند که حتی قربانی هزاران انسان بی گناه را در پای آنها توجیه می نمایند..در گفتمان مذهبی نیز تفاوت های قومی نادیده گرفته می شود و جایی برای آن وجود ندارد و صرفا با یک سلسله توصیه های کلی اخلاقی صورت مسأله را به عنوان یک مشکل نادیده می گیرند، حال آنکه در درون خود، عمیقا بر تفاوتهای مذهبی، که منجر به تفاوتهای قومی و بر تعریف تبعیض آمیز از حقوق شهروندی متکی می باشد، باور دارند. حاصل اینکه در اغلب گفتگو های ما، تکثر گرایی قومی و مذهبی، تعریف عاری از تبعیض از حقوق شهروندی همچنان نا اندیشیده و اندیشه ناپذیر مانده است.اگر بخواهیم وضعیت غالب بر این گفتگو ها را در سطح عمیق تر تحلیل کنیم ناگزیریم که به عالم قدرت و ایدئولوژی های معطوف به آن و به پیش فرضهایی که در ساخت این تفکرات ریشه دارند، توجه کنیم. عامل قدرت به واسطه ایدئولوژی ای که، در آن ملت گرایی، تمرکز گرایی، اقتدار گرایی و حفظ تمامیت ارضی به نحو مطلق تقدیس می شود خودش را باز تولید کرده و به آنها قدسیت بخشیده است. ناگفته پیداست که قدسی شدن قدرت، به واسطه ایدئولوژی های معطوف به آن موجب می شود که از نقد و انتقاد مصون بماند و مجال حذف و سرکوب کسانی را که قدسیت آن و ایدئولوژی های معطوف به آن را زیر سوال می برند، و آن را نا عادلانه می خوانند، فراهم آورند. البته از این سخن نباید گمان برد که قدسی شدن قدرت تنها در سایه ایدئولوژی هایی که رنگ و بوی مذهبی دارند ممکن می شود بلکه ، افسانه و اسطوره قدرت، تمرکز گرایی و اقتدار گرایی ناشی از آن در کشور ما نتایج و پیامدهای ذیل را داشته است: ۱- در تاریخ نگاری، هویت قومی وابسته به قدرت دولتی به صورت تک بعدی و خطی وسیعا تبلیغ شده و کوشش شده تاریخ کشور یکدست ساخته شود و برای احیای هویت ناسیونالیستی زمینه های قوی فراهم کرده است. به عبارتی می توان گفت که قدرتهای مستقر در کشور به واسطه تاریخ نگاری، این پروژه را به پیش برده است. ۲- در عرصه عمومی و حوزه سیاست ،منشاء سوء فهم ها و جزمیت هایی کثیری شده و موجب شده ، که عرصه قدرت و ایدئولوژی معطوف به آن، به اسطوره ها و تابوهای نقد ناپذیر تبدیل شوند. تا به آنجا که در دوره کنونی گروه های سیاسی ای که مشروعیت شان را در بستر آن آموزه ها جستجو می کنند هر گونه مصالحه را بر سر آنها مجاز نمی شمارند. لذا تعدادی عمدأ و یا از روی در نیافتن منظور اصلی این حرکت، تعبیر ها و بر داشت های ناروایی از آن به دست داده اند.بسیاری، آن را حرکت قوم گرائی و ناسیونالیستی و تنگ نظرانه دانسته و یا آن را حرکت تفرقه گرا نامیده و در بعضی حالات به بیگانه وابسته و منسوبش کرده اند. اینها بخشی از موانع پیش رو در حداقل ۱۰۰ سال گذشته میباشد و بخش زیادی از ایرانیان را از حال در گذشته نگاه داشته است. حال آنکه در شرایط دشوار کنونی ،تلاش ما می بایست متوجه این باشد که: به دنیا بفهمانیم که ما خواهان ایرانی یکپارچه با یک حکومت متکثر و فراگیر ملی( با مشارکت همه‍ی ایرانیان) هستیم که نه تنها با همسایگان خود، بلکه در عرصه مناسبات جهانی نیز هیچ مشکلی با هیچ کشوری نداشته باشد و سیاست های آن در داخل معطوف به توسعه پایدار و عدالت و در خارج از مرزهای ایران معطوف به صلح و همزیستی مسالمت آمیز باشد.(پایان)
*محمد ارکون به سال ۱۹۲٨ در روستایی کوچک در کابیل به دنیا آمد. خانواده فقیر، سنتی و مذهبی ارکون از «افراد فرودست» سلسله مراتب قبیله‌ای بنی‌ینی بودند. زبان اطرافیان وی عربی نیست، بلکه به زبان کبیل سخن می‌گویند و اسلامی که بدان اعتقاد دارند بسیار تحت تاثیر اعتقادات بربری نیاکانشان قرار دارد. با این وجود از سال ۱٨٨۰ مدرسه ابتدایی به سبک ژول فری در روستای ارکون وجود داشت. مشابه این مدرسه در سراسر خاک فرانسه وجود داشت که در آن زمان الجزایر را نیز شامل می‌شد. کودکی محمد ارکون، که برادر ارشد در میان ٨ خواهر و برادر بود ( برادر دیگر در سن ۶ سالگی از دنیا رفت)، در دنیایی زنانه سپری شد. پدرش در یک خواربارفروشی در روستای «عین العربا» کار می‌کرد که در منطقه مهاجرنشین فرانسوی در شرق اوران قرار داشت. در ۱۵ سالگی محمد به قصد ملحق شدن به پدرش، روستای زادگاهش را ترک کرد. وی تا آن زمان ملاقات‌های اندکی با پدرش داشت و بیشتر مواقع نقش «مرد» خانواده را بازی می‌کرد. این مهاجرت اولین ضربه روحی را به وی وارد کرد؛ چرا که ارکون خود را در محیطی یافت که بربری بودن او تحقیر می‌شد و او را به خاطر بربر بودن به سخره می‌گرفتند. در عین حال باید سطح زبان عربی و فرانسه خود را بالا می‌برد تا در جامعه پذیرفته شود. او به تدریج معنای «در اقلیت بودن» را درک می‌کند: « خط سیر من، خط سیر فردی از اقلیت است: اقلیت در الجزایر، در کابیل که‌ امروزه نیز در اقلیت است و همیشه چنین بوده است. در الجزایر باید زبان فرانسه و عربی را فرا می‌گرفتم. برای من زبان عربی، زبان دوم محسوب می‌شود و زبان مادری‌ام نیست. این امر مشکلات بزرگی برایم ایجاد کرد و در مقایسه با دوران کودکی و بخش مهمی از نوجوانی‌ام که در روستای کوچکمان گذشت،‌ برای تطبیق با محیط جدید، تلاش فراوانی لازم بود. هنگامی که از روستای زادگاهم خارج شدم و برای اولین بار بر شهر چشم گشودم، ‌تمامی چالش‌ها را نیز دیدم. باید تطبیق می‌یافتم و جایگاه خویش را پیدا می کردم . برای رسیدن به این هدف، راهی نیست جز اندیشیدن به آن چه که هستم. از خود می‌پرسیدم علت این تفاوت‌ها چیست. چرا باید تمامی این تفاوت‌ها را پشت سر بگذارم تا بتوانم در کشور خودم جایگاهی بیابم؟» سرنوشت محمد جوان طوری رقم خورده بود که باید مانند پدرش خواربار فروش می‌شد. از قضای روزگار یکی از عموهایش که به استعدادهای محمد آگاه بود،‌ سر آن داشت که امکانات تحصیلات خوب را برایش فراهم سازد. بدین ترتیب ارکون یکی از معدود دانش‌آموزان مسلمانی بود که توانست وارد یک مدرسه فرانسوی شود. وی توانست به یمن نمرات خوبش برای ادامه تحصیل در مقطع متوسطه بورس تحصیلی بگیرد و تحصیلاتش را در مرکز آموزشی پر بلان (پدران سفید) ادامه دهد. سپس در دانشگاه الجزیره، ابتدا در رشته ادبیات عرب و پس از آن در رشته حقوق، فلسفه و جغرافی ثبت نام کرد‌. اما درس‌هایی که در دانشگاه الجزیره ارائه می‌شدند، بسیار ناقص بود و محمد ارکون را سرخورده ساخت. سال‌هایی را که در دانشگاه الجزیره سپری کرد،‌ به ویژه از لحاظ یادگیری زبان عربی، لطمه بزرگی به وی وارد ساخت. ارکون پس از پایان تحصیلاتش در دانشگاه الجزیره، تصمیم گرفت ‌برای ادامه تحصیل به فرانسه برود. یک بازرس عمومی درس عربی در الجزایر با این عزیمت مخالف می‌کند که این امر روحیه‌سرکشی و بدگمانی نسبت به نهادها را در ذهن مرد جوان ایجاد می‌کند و هیچ‌گاه این حالت برطرف نمی‌شود. در سال ۱۹۵۱ ارکون دانشجو بود و با وقوف به اهمیت رویکردهای مردم شناختی، در گردهمایی در باب جایگاه زن‌ کابیل درخشید. وی این گردهمایی را در روستای زادگاهش برگزار کرد که بازتاب خوبی داشت. در نهایت وی توانست برای امتحان پذیرش استاد در رشته زبان و ادبیات عرب در دانشگاه سوربن آماده شود. وساطت لویی ماسینیون- اسلام‌شناس- در این زمینه نقش بسزایی داشت. در سال ۱۹۵۴، شب پیش از آغاز جنگ استقلال الجزایر، محمد ارکون در دانشگاه سوربن همکلاسی‌هایش را می‌بیند که هریک از آنها بعدها متفکرانی سرشناس شدند؛ از این میان می‌توان به رژی بلاشر،‌ روبرت برانشویگ و هنری لاوست اشاره کرد. در سال ۱۹۵۶ وی برای تدریس همزمان در دانشگاه و دبیرستان در شهر استراسبورگ انتخاب شد. در آن‌جا با «کلود کاهن» آشنا شد که او را به سوی رویکرد نوگرایانه تاریخ رهنمون شد. توسعه این رویکرد مدیون مارک بلوخ و لوسین فور، تاریخ‌دانان مکتب آنال است. جو روشنفکری فرانسه در آن دوران، تفکر ارکون را تحریک می‌کرد. در حقیقت در این دوران ساختارگرایی ، مردم‌شناسی ساختاری یا تحلیل نقادانه گفتمان [مفهوم دیسکور در پژوهش‌های ‌هابر ماس- مترجم] توسعه می‌یابد. در مقابل، محمد ارکون در حالی که به طور کامل همگام با مردم الجزایر، آزادی و اعتبارش را طلب می‌کند،‌ از گفتمان اتخاذ شده توسط انقلاب ‌راضی نیست. این نارضایتی به ویژه در مواردی بروز می‌کند که به ترکیب چندگانه ملت الجزایر و گوناگونی اسلام در این کشور مربوط می‌شود؛ دو حقیقتی که انقلاب آنها را انکار می‌کند. ذهن جویای ارکون وی را به سویی هدایت می‌کند که به اومانیسم عربی قرن دهم، به ویژه تفکر مسکویه، علاقه‌مند می‌شود. وی این مطلب را به عنوان موضوع رساله دکترایش برمی‌گزیند که در سال ۱۹۷۰ با موفقیت از آن دفاع می‌کند (این رساله در سال ۱۹٨۲ به چاپ رسید).

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

تجاوز شرعي

تجاوز شرعي
مرد فحش مي‌دهد. زن فرياد مي‌كشد. مرد فرياد مي‌كشد. زن به اتاق مي‌گريزد. مرد به سمتش حمله‌رو مي‌شود. زن به گوشه‌اي پناه مي‌برد. مرد سيلي مي‌زند. زن گريه مي‌كند. … . شب هنگام، مرد به كنار زن مي‌آيد، او را در آغوش مي‌گيرد. زن تحمل عطر تنش را ندارد. مرد مي‌بوسدش. زن تحمل بوسه‌هايش را ندارد. مرد بدون توجه پيش مي‌رود، زن ديگر تحمل بدن خود را به كه عطر مرد آغشته شده را ندارد. زن اما چاره‌اي ندارد. همچون عروسكي، بي هيچ واكنش و علاقه، تمكين مي‌كند.
زن خسته است. مرد اما سر حال است. زن بي حس است. مرد اما روز خوبي را پشت سر گذاشته. زن به خوابي عميق احتياج دارد. مرد اما پايان خوشي هم براي اين روز مي‌خواهد. زن چشمانش را مي‌بندد. مرد دستانش را به گرد زن حلقه مي‌زند. زن خودش را به خواب مي‌زند. مرد بي توجه ادامه مي‌دهد. زن بغض مي‌كند. مرد متوجه نمي‌شود. زن بدنش را منقبض مي‌كند. زن با اكراه به طرف مرد بر مي‌گردد. زن از ترس گريز مرد به زن ديگر، تمكين مي‌كند.
دخترك 13 سال دارد. با گيسواني بلند و زيبا و چهره‌اي كودكانه و معصوم. دخترك مطابق سنت و رسم با پسر 22 ساله ازدواج مي‌كند. دخترك نمي‌داند معني زن و شوهري چيست. نمي‌داند بچه از كجا مي‌آيد. نمي‌داند روابط جنسي يعني چه و توقع ندارد شب اول مردي را لخت تحت نام شوهر ببيند. دخترك خردسال است و هنوز در هواي بازي‌هاي كودكي. وقتي مرد به سراغش مي‌آيد، وقتي مرد عريان در برابرش قرار مي‌گيرد، دخترك ميترسد،‌گريه مي‌كند،‌فرار مي‌كند. روز بعد، مرد، دخترك را در اتاقي حبس مي‌كند و شب هنگام به سراغش مي‌رود. روي شمين پرتش مي‌كند. پاهاي دخترك را مي‌گيرد و با طناب، يك پايش را به جايي مي‌بندد و پاي ديگرش را به جايي ديگر. دخترك فرياد مي‌زند. التماس مي‌كند. مرد اما … . حالا دخترك بزرگ شده و از شوهر متجاوزش فرزندان مشروعي دارد. حالا اين زن با آسيب‌هاي رواني جدي، با مصرف روزانه قرص‌هاي آرام‌بخش، مادر است. مادري كه هميشه تمكين كرده است.
در جوامعي مثل ايران، به دليل بافت اجتماعي و فرهنگي كه از آن برخوردارند، نگرش به زن، نگرش قيم به صغير است. نگرشي خاص جوامع مرد سالار. که زن را حتی بر بدن خود مختار نمی بیند و اصرار دارد برای حتی خصوصی ترین روابط وی نیز تصمیم بگیرد. تصمیمگیری ها تا انجا پیش میرود که زن را وسیله ای برای لذت مرد شناخته و او را قانونا مجبور به همخوابگی با مردی میکند که صرفا به دلیل یدک کشیدن نام شوهری تسلط همه جانبه بر زندگی زن دارد. این همخوابگی جنبه مشروع دارد و وقتی زن به عقد مرد در می اید دیگر مهم نیست در پس دیوارهای خانه چه روی میدهد و تحت نام حرمت خانواده و خصوصی بودن روابط بسیاری از تجاوزات اتفاق می افتد....
منبع:www.edalat2010.blogfa.com

۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

بودن و نبودن يك حكومت

آیا سیزده اصل برای بودن و نبودن یک حکومت را شنیده اید؟
این اصول کلی از جمله نظریات ، متفکر و اندیشمند کشورمان " ارد بزرگ " است .
شاید این اصول بتواند ما را به شناختی بهتر از موقعیت عصر خودمان برساند .شواهدی که نمایشگر ماندگاری و جوانی نظام سیاسی هستند :
1- همبستگی و از خود گذشتگی ملی بین توده
2- همراهی اهل فرهنگ و اندیشه با دستگاه اداره کشور
3- بالندگی و پیدایش اهل خرد
4- گردش نخبگان در اداره کشور بدون چالش گسترده داخلی
5- مهم بودن رخدادهای درونی کشور برای مردم
6- رشد سرودهای حماسی و ملی
7- امید به آینده نزد توده مردم
8- مردم اداره کنندگان کشور را پیشرو و پاک می بینند
9- بها دادن به هم دیگر برای اداره کشور بر اساس تواناییها
10- در اندیشه جوانان ، قهرمانان زنده و در زمان حال هستند .
11- دلگرمی همگانی نسبت به گذشتن از چالش های پیش روی کشور
12- پرهیز جوانان از گوشه نشینی و انزوا
13- همراهی مردم با نخبگان دستگاه فرمانروایی
شواهدی که نمایشگر فروپاشی و پیری نظام سیاسی هستند :
1- رشد هزل و جک بین مردم
2- رشد بی تفاوتی بین هنرمندان و اهل فرهنگ نسبت به دستگاه اداره کشور
3- منزوی شدن خود خواسته اهل خرد
4- سردی همگانی نسبت به رخدادهای سیاسی کشور
5- مهم شدن تحولات برون مرزی برای مردم
6- پناه بردن به غزلیات و شعر های بی بنیاد و سکر آور
7- عدم امید به آینده نزد توده
8- لکه دار شدن بزرگان و سروران توده ملت ( آنهایی که زمانی توانایی بسیج همگانی را داشته اند )
9- رشد طایفه گری در درون سیستمهای اداری و خصوصی کشور
10- پناه بردن جوانان به ابرمردان تاریخ برای پوشش ضعفهای زمان خودشان
11- نگاه شک آلود و تیره مردم به رخدادهای کشور
12- رشد گسترده صوفی منشی
13- سیر قهقرایی و دشمنی بین نخبگان مورد تایید ساختار سیاسی و توده مردم

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

حاكميت خدا

حاکمیت خدا؛ بزرگ ترین دروغ تاریخ (۱) ,حسن یوسفی اشکوری به هنگامه شهیدیاین پرسش اساسی مطرح است که به طور دقیق حاکمیت خدا به چه معنا است و از این دعوی در طول تاریخ چه مراد شده و یا می شود و یا می توان کرد؟ می توان از دو منظر تاریخی و کلامی در مورد معنا و مفهوم حاکمیت خدا سخن گفت. از منظر نخست، مسأله این است که در طول تاریخ کسانی بوده اند که در اشکال مختلف و به صورتهای گوناگون ادعا کرده اند که در امر حکومت و زعامت بر جامعه برگزیده خداوندند و خداوند به آنان مأموریت داده است تا بر مردمان خاص ( یا عام ) فرمان برانند و مردمان نیز باید به اعتبار نمایندگی خدا از آنان فرمان ببرند و گرنه نسبت به خداوند نافرمان شده و مستوجب مجازات سخت خواهند بود. این منظر صرفا توصیفی است و فقط مستند است به تاریخ و منابع و داده های تاریخی. اما منظر دوم موضوع این است که باید خداوند کسانی را برای زعامت و ریاست و فرمانروایی بر مردم برگمارد و آنان برای حکومت از حق ویژه برخوردارند. برای توضیح و تبیین بیشتر این دو منظر و یا دو دعوی، که در نهایت به یک نتیجه می رسند، تأمل بیشتری می کنیم و می کوشیم اشتراکات و افتراقات آن دو را بیان کنیم. زیرا این مهم است که منظر ما دربارة موضوعی چون حکومت و یا حاکمیت الهی کدام است و از پشت کدام عینک به پژوهش و داوری می نشینیم. نگاه نخست، صرفا توصیفی است و از ماهیت روایی تحلیلی برخوردار است. در این نگاه آنچه برای یک مورخ مهم است و می تواند مورد استناد و یا داوری قرار بگیرد، منابع موثق و داده های قابل استناد و قابل اعتنای تاریخی است که در نهایت برای مورخ معقول و مقبول می نماید. از این رو مورخ در مورد تحقیق و گزارش تاریخی خودش داوری ارزشی نمی کند و فقط گزارش می کند. مورخ کاری به خوبی و بدی و زشتی و زیبایی یک گزارش تاریخی ( یعنی رخداد ) ندارد، او فقط پژوهش می کند و مستندات را با عیار نقد می سنجد و آنگاه نتایج به دست آمده را گزارش می کند. این که کسی آن را خوب بداند و یا بد، قبول کند یا نکند، بر عهده خود او است و در قلمرو کار مورخ و تحلیلگر نیست. او آنچه هست را ( حداقل از منظر خودش و مستنداتش ) گزارش می کند و کاری به آنچه باید باشد ندارد. از این رو نقد یک پژوهش و یا داوری تاریخی، صرفا به استناد منابع و چگونگی تحقیق و ابزار پژوهش و به هرحال چند و چون کار او صورت می گیرد و داوریهای ارزشی و مکتبی عملی است جداگانه و از حوزه کار و مسؤلیت مورخ خارج است. مثلا یک مورخ در تاریخ می کاود و می بیند فلان پادشاه و یا امیر و یا مدعی پیامبری در مورد حکومت چه گفته و چگونه گفته و حداکثر انکشاف اهداف و انگیزه هایش به استناد منابع و اسناد و این که حاکمیت خود را چگونه توجیه می کرده و منبع مشروعیت خود را از کجا می دانسته است.اما دیدگاه کلامی چندان کاری به تاریخ ندارد، او در آغاز بر بنیاد یک سلسله باورها و اعتقادات ایدئولوژیک ( دینی و غیر دینی ) به داوری خاص می رسد و نظریه ای را تدوین می کند و آنگاه احتمالا سراغ تاریخ می رود، اما ارجاع به تاریخ نیز برای اثبات همان نظریه و باور پیشینی است که از پیش پذیرفته است و از نظر او حق مسلم و تخلف ناپذیر است. او اول باید چنین باشد را بر اساس سیستم باورهایش ثابت می کند و آنگاه همان را از طریق مراجعه به تاریخ ( البته اگر نیاز به تاریخ پیدا شد ) اثبات می کند. بنا براین از این منظر، برخلاف منظز تاریخی، باید بر هست مقدم است.برای تبیین تفاوت و یا اشتراک دو منظر می توان گفت که در مبحث حاکمیت مورخ می گوید این افراد ( شاهان و یا پیامران و یا فیلسوفان و یا دیگران ) مدعی حق ویژه حاکمیت برای خود و یا خاندان و یا طبق خود بوده اند و مرادشان نیز از حاکمیت این بوده است و یا این افراد نیز چنین ادعایی نداشته و یا با آن نظریه مخالف بوده و اظهار مخالفت نیز کرده اند. کار مورخ بدون ارزش دواری تمام می شود. اما متکلم ( منظور از کلام در این مقام معنای عام آن است ) اساسا از جای دیگری آغاز می کند و می گوید حاکمیت حق ویژه فلان شخص یا خاندان است و این حق انحصاری از طریق فلان منبع ( خدا، دین، نژاد، طبقه، مردم، زور و غلبه و . . . ) حاصل شده است. از باب مثال مورخ می گوید داریوش و کوروش خود را در سلطنت برکشیده اهورامزدا می دانستند و می گفتند هرچه کرده اند به فرمان خدا کرده اند و این حق در خاندانشان به شکل موروثی و انحصاری مانده و مخالفانشان مخالف خدا و مستوجب مجازات مرگ فجیع هستند، اما مدافع ایدئولوژیک این نظریه می گوید این دعوی حق و درست بوده است و می بایست چنین باشد. یا مورخ می گوید محمد ( ص ) ده سال در مدینه فرمانروایی داشته و یا به استناد فلان منبع و دلیل نقلی او برای خود حق حاکمیت الهی قایل بوده است. اما متکلم مسلمان می گوید حاکمیت حق ذاتی محمد بوده و این حق انحصاری را خداوند به او داده است و مخالفان و نافرمانان حاکمیت وی به حق دشمن خدا و دین و شریعت بوده و مستوجب مجازات. متکلمان مسلمان با استناد به یک سلسله پیش فرضهای نقلی و عقلی چنین استدلال می کنند: 1 حاکمیت و حکومت ذاتا حق خداوند است، 2 این حق از طریق خداوند به پیامبران ( اشخاص معین و متعین ) واگذار شده است، 3 در اسلام سنی سنتی گفته می شود که پس از پیامبر این حق به مردم واگذار شده ( البته در آغاز به قریش ) اما خلافت شکل مطلوب و دینی حاکمیت اسلامی است و در تشیع سنتی ادعا این است که پس از پیامبر این حق ویژه به امام علی و پس از آن به فرزندان یازده گانه اش ( البته از نسل فاطمه ) انتقال یافته است و در عصر غیبت نیز تئوری های مختلف از جمله ولایت مطلقه فقیه پدید آمده است که در جای خود به آن اشاره خواهیم کرد. بنا براین فکر می کنم تفاوت بنیادی دو منظر تاریخی و کلامی به موضوع حاکمیت الاهی روشن شده باشد. یکی از هست و نیست سخن می گوید و دیگری از باید و نباید .حال روشن می شود که از منظر تاریخی مسأله این است که اولا کسانی در طول تاریخ مدعی خدا شاهی یا پیامبر شاهی و یا مدعی نمایندگی شاهی یعنی مدعی برگزیدگی از سوی خداوند و یا دین برای برای حکومت هستند، ثانیا این کسان با استفاده از مستندات تاریخی ( متن گفته های خودشان و یا دیگران از حواریون و یا نشانه های قانع کننده دیگر ) برای اهدافی چون کسب مشروعیت سیاسی و دینی قدرت خود و یا وادار کردن مردمان و مخالفان به تسلیم در برابر قدرت مطلقه خود و به هرحال تثبیت نقدناپذیری اقتدارشان و احتمالا اهداف دیگر به طرح دعوی حاکمیت آسمانی و الهی خود اقدام کرده اند. ( البته روشن است که مورخ برای اثبات مدعای خود باید بتواند مستندات کافی ارائه کند و باید بتواند ترجیحات تحلیلی خویش را نشان دهد ). پس از منظر تاریخی حاکمیت الهی صرفا یک دعوی است که برای اهداف ویژه ای ( معقول و یا نا معقول ) طرح شده است. اما از منظر اعتقادی و کلامی ماجرا این است که کسانی معین برگزیده خداوندند و اینان به طور انحصاری حق اعمال حاکمیت دارند و مشروعیت اقتدارشان نیز از خداوند است و عقلا و عملا باید چنین باشد و جز این ظلم است. در این تفسیر، حاکمیت الهی به شکل هرمی از بالا شکل می گیرد: خدا، پیامبر، خلیفه، امام و . . .در این تفسیر از مفهوم حاکمیت الهی انگیزه ها صرفا ارزشی است و نه نفسانی و شخصی ( مثلا تثبیت قدرت شخصی و یا سرکوبی دگراندیشان و مخالفان و . . . ). از این رو در این دیدگاه مسأله و دعوی اجرای حق و فضیلت و تکامل آدمیان است و در نهایت تحقق حاکمیت خداوند در زمین یا تحقق همان شهر خدا در زمین. از این رو می بینیم گرچه در فرجام کار تمام مدعیان شهریاری آسمانی مورخ و متکلم یک دعوی دارند و شاید هم در برخی اهداف اشتراک دارند اما دو مبنا و دو هدف کاملا متفاوت در چرایی دعوی شان دیده می شود و از دیدگاه پژوهشی نباید بین آن دو خلط مفهومی و خلط تحلیلی کرد.در این مقام مهمترین پرسش این است که این دعوی چگونه اثبات می شود؟ یعنی مردمان چگونه و از چه طریقی می توانند به درستی دعوی مدعی سلطنت و یا خلافت الهی پی ببرند و یا چگونه و با چه ابزاری قادرند مدعی دروغین و راستین را باز شناسند؟در این مقام از منظر تاریخی و مورخ تکلیف روشن است، هیچ سند و دلیلی جز دعوی شخص مدعی دلیل و سندی در دست نیست و به همین دلیل مورخ در مورد منشاء ادعا و صحت و سقم آن ساکت است و نمی تواند وارد حوزه ای بشود که از قلمرو موضوع پژوهش وی خارج است. این است که داوری ارزشی صورت نمی گیرد و باید و نبایدی در کار نیست. مثلا داریوش و یا پاپ گفته اند که برگزیده خدایند و هرچه کنند و گویند، همان اعمال نظر و رأی و رضایت مقام الوهی است و حداکثر دلیل و یا انگیزه های طرح چنین دعاویی فلان است و فلان. اما متکلم و باورمند به آن اندیشه کارش پس از آن آغاز می شود و یا در قلمرو پسین قرار می گیرد و آن این است که می گوید باید چنین باشد و او حق داشت که چنین ادعا کند و به لوازم آن ملتزم باشد ( مانند مخالفت با دروغ و دروغزنی و دروغزنان و در نتیجه سرکوبی دگر اندیشان ). آیا از منظر دینی محض دلیلی برای صحت و سقم دعوی حاکمیت الهی وجود دارد؟ در این مورد نیز باید گفت نه دلیل عقلی قانع کننده ای به چشم می خورد و نه دلیل یا دلایل نقلی معتبری در دست است. اگر هم دلیلی وجود داشته باشد، باز همان دعوی خود اوست و لاغیر و آن هم از منظر تاریخی به هیچ وجه قابل اثبات نیست ( گرچه قابل رد هم نیست ). به عبارت دیگر در مورد پیامبران نیز سندی جز گفته های خودشان نیست.جمع بندی: این که در تاریخ کسانی بوده اند که ادعای برگزیدگی از جانب خداوند در امر حکومت داشته و حداقل تمام اعمال و رفتارشان را به فرمان خدا و یا منطبق بر خواست و رضایت او دانسته اند، از منظر تاریخی تردیدی نیست اما این نیز از منظر تاریخی روشن و مبرهن است که هیچ سند و دلیل عقلی و نقلی روشنی برای اثبات این مدعا وجود نداشته و ندارد و در واقع نمی تواند وجود داشته باشد ( قابل ذکر است که دلیل عقلی را به تسامح آوردم گرنه در این مورد اساسا عقل و دلیل عقلی کارآمد نیست ). هرچه هست ادعای یک شخص است و بس. وقتی از فلان مدعی ( مثلا داریوش ) بپرسیم از کجا بدانیم که شما برگزیده و برکشیده اهورامزدا هستید و سرور دانا چرا شما را به فرمانروایی انتخاب کرده است؟ بویژه اگر به اعمال و رفتار چنین مدعیانی نگاه کنیم و جنایات غیر قابل انکار و فراوان اینان را لحاظ کنیم، می توان دلایلی برای اثبات کذب چنین ادعایی اقامه کرد، چرا که در چهار چوب الاهیات مورد ادعای شاهان و مدعیان حاکمیت الهی این اعمال و رفتار هرگز نمی تواند مقبول و قابل دفاع باشد. به هرحال از منظر اثباتی می توان پرسید پاسخ چیست و چه می تواند باشد؟ دلیل و سند دعوی شما چیست؟ روشن است که در این مورد خود او پاسخی نداده و مستندات دعوی خود را نگفته و از این رو مورخ نیز آن را ثبت نکرده است، پس وجود ندارد. مدافع نظریه وجود فرّه ایزدی نیز هیچ دلیلی نمی تواند و نتوانسته برای اثبات دعوی شاهان و خود ارائه دهد. در این میان البته واقعیت این است هیچ دلیل و سندی برای مدلل کردن حاکمیت الهی وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. نکته این است که حاکمیت خداوند قطعا به معنای فرمانروایی خود خداوند در زمین ( در مقام شاه، رئیس جمهور، نخست وزیر و . . . ) نیست، پس از طریق نمایندگی از سوی خداوند قابل تصور است و این تصور نیز هرگز نمی تواند به تصدیق بینجامد، زیرا دلیلی برای چنین تصدیقی در دست نیست. اگر هست، عرضه شود تا در این مورد به عیار نقد سنجیده شود. این است که می گوییم ادعای حاکمیت الهی بزرگ ترین دروغ تاریخ است. خدایی که به هیچ کس نمایندگی نداده است اما به تنهایی بار جنایات یک تاریخ چندهزار ساله را بردوش می کشد! ظاهرا در این مورد این ماهستیم که باید بر خداوند رحمت آوریم!

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

وصيت نامه داريوش بزرگ

مردمداري ، مديريت و احترام به حقوق ديگران را بياموزيم.
وصيت نامه داريوش بزرگ
اينک من از دنيا ميروم بيست وپنج کشور جزء امپراتوري ايران است. و در تمام اين کشور ها پول ايران رواج دارد وايرانيان در آن کشور ها داراي احترام هستند. و مردم کشور ها در ايران نيز داراي احترام هستند.
جانشين من خشايار شا بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد. وراه نگهداري اين کشور ها آن است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.اکنون که من از اين دنيا مي روم تو دوازده کرور در يک زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو ميباشد. زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي. من نمي گويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن .ده سال است که من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را که از سنگ ساخته مي شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند وغله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينکه همواره آذوقه دو و يا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد. و هر ساله بعد از اينکه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبار ها براي تامين کسري خواروبار از آن استفاده کن وغله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود .هرگز دوستان ونديمان خود را به کار هاي مملکتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو کافي است . چون اگر دوستان ونديمان خود را به کار هاي مملکتي بگماري و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .کانالي که من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني وجنگي خيلي اهميت دارد تو بايد آن کانال را به اتمام برساني وعوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينکه در اين قلمرو، نظم و امنيت برقرار کند ، ولي فرصت نکردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين کار را به انجام برساني . با يک ارتش قدرتمند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند .توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما .
هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن ، و براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون ماليات وضع کردم که تماس عمال ديوان با مردم را خيلي کم کرده است و اگر اين قانون را حفظ کني عمال حکومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت .
افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نکن . اگر با آنها بد رفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود که دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم کنند .امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع توبتوانند بخوانند وبنويسند تا اينکه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو با اطمينان بيشتري ميتواني سلطنت کني. همواره حامي کيش يزدان پرستي باش . اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايد و پيوسته وهميشه به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد و از هرکيش که ميل دارد پيروي نمايد .بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم . بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که من خود فراهم کرده ام بر من به پيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار. اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزماني که ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، که من پدر تو پادشاهي مقتدربودم و بر بيست وپنج کشور سلطنت ميکردم، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد. زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد ، خواه پادشاه بيست وپنج کشور باشد خواه يک خارکن و هيچ کس در ان جهان باقي نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني، غرور وخود خواهي برتو غلبه خواهد کرد، اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي، بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند .زنهار زنهار، هرگز هم مدعي وهم قاضي نشو اگر از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد. و راي صادر نمايد. زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .هرگز از آباد کردن دست برندار. زيرا که اگر از آباد کردن دست برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا اين قاعده است که وقتي کشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود. درآباد کردن، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازي را در درجه اول قرار بده .عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .بيش ازاين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند، کردم. تا اينکه بدانند قبل ازمرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم مرگم نزديک شده است
منبع :
ديپلماسي دولت هخامنشي مولف : نصرت الله بختورتاش

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

شعار ما و چماق ما

شعار ما و چماق شما/ شهاب‌الدین شیخی


از روزهای انقلاب سال 1357 به فراخور کودکی ام، اندک تصویر هایی هنوز در حافظه ام مانده است. یکی از شعارهایی که آن زمان برای من حاوی تصویری خنده دار بود، شعاری بود که مردم روستاها که به تظاهرات های شهری پیوسته بودند سر می دادند. آن ها در حالی که چماق های شان را به دست گرفته بودند، می گفتند: "ئیمه‌ خه‌ ڵکی دێهاتین.... بۆ تێ هه‌ ڵدانی شا هاتین... "؛ یعنی: "ما مردم روستا هستیم و برای اورندگی زدن به شاه آمده ایم". در تصویر سازی های ذهن شرور کودکانه ام ، اوردنگی زدن به شاه با آن همه کبکه و دبدبه اش توسط مردمانی که خشمی فروخفته را در چماق های شان برمی افراشتند، بدون شک تصویر شادی بود.
آن روزها گذشت و ما بعد از انقلاب به مدرسه رفتیم و در آن زمان عده ای دیگر را می دیدم که این بار حکومتی بودند و با چوب و چماق و سر نیزه به برخی مکان ها حمله می کردند و در یک مورد که هرگز تصویرش از یادم نمی رود، کتاب فروشی محله مان را که کنار مسجد بود آتش زدند. این روند به بخشی از زندگی آن سال های ما بدل شد.
آن سال ها گذشت و ما دانشجو شدیم و سال های دانشجویی ما همراه بود با پیروزی دولت اصلاحات و جنبش اصلاح طلبی مردمی در ایران. در آن سال ها ی اولیه ی دولت خاتمی که وزارت کشور بر عهده ی عبدالله نوری بود حقیقتا دوره ای تاریخی را از نظر برگزاری تجمعات و راه پیمیابی ها و میتینگ های سیاسی به چشم دیدیم. اما هنوز طعم اش کام مان را شیرین نکرده بود که، باز عده ای چماق و زنجیر به دست راه را بر حرکت مدنی ما بستند. آنان که تنها از جسم شان و دست های شان بهره می گرفتند به سخنرانی ها و میز گردهایمان که همگی مربوط به حوزه ی ذهن و خرد آدم و نه مسایلی مربوط به قدرت جسمانی و دست های انسان بود، حمله می کردند و کتک مان می زدند و حتا تعدادی از ما را به ناکجاها برند. آن روزی که در پارک لاله یکی از همین آقایان با زنجیری دراز صورت دختری جوان را خونین کرد من آن جا بودم.
آن سال ها نیز گذشت و اکنون در اعتراض های بعد از اعلام نتایج انتخابات، شاهد خشونت گروه های وسیع تری از چماق به دست ها بودیم. گروه هایی که دیگر کوچکترین رحمی در کوبیدن چماق بر سر و صورت و دست و پا و کمر مردان و زنان و پیران و جوانان و حتا پسرک 12 ساله ای در بهشت زهرا نداشتند و گاه مثل همین مورد آخر به مرگ وی منتهی می شد.
جمعه اول آبان ماه88 در نمایشگاه مطبوعات عده ای چماق به دست به مهدی کروبی یکی از رهبران یا سران به معنای واقعی شجاع این جنبش مردمی حمله ور شده اند که بهانه ی این یادداشت شد.
آن مردمی که روزگاری با چوب و چماق می خواستند بساط یک حکومت جور و ستم را برچینند، در طول زمان چماق های شان را زمین گذاشتند و قلم به دست گرفتند و به جای فحش، شعار دادند. اما این جنبش که حتا در آغاز حرکت اش با کمترین شعار و در هفته ی اول این اعتراضات تنها با علامتی که با دست های شان به یکدیگر نشان می دادند، آغاز شد و سکوت بزرگترین فریادشان بود، پاسخی جز چوب و چماق و باتوم و گلوله نیافت. امروز هم جدی ترین تغییری که مردم در حرکت شان داده اند، تبدیل همان سکوت به شعارهایی بسیار هوشمندانه و گاه بسیار حاضر جوابانه است. اکنون بزرگترین و خشونت بار ترین حرکت مردم ، قدم زدن در خیابان های شهر و بر آوردن شعار است. اما کوچکترین خشونت گروه مقابل فرو آوردن چماق است بر سر این مردم. در این راه نه حرمت مرد می دانند و نه حرمت زن نه حرمت سن و سال می دانند و نه حرمت روحانی و غیر روحانی.
آن چه برای من در همه ی این ماجرا ها و این سیر کوتاه تاریخی 30ساله قابل تامل است، تغییر رفتار مردمان ساده و صبور همان کوچه و خیابان، تغییر گفتمان فضای روشنفکری و فعالان سیاسی ما و روی آوردن به فضاهای ضد خشونت و عدم خشونت و اصرار بی پایان حاکمان و تابعان حاکمان به استفاده از همان چماق است. در زمانه ای که کشوری مثل ایران با همه ی زیر ساخت های سنتی و عرفی و حتا مذهبی، که مملو از خشونت است، به فضاهای مدنی و گفتمانی مبارزاتی عاری از خشونت روی می آورد، حاکمان این جامعه هنوز بر سر چماق زور نشسته اند.
چماق شاید اولین وسیله ی دفاعی و یا تهاجمی انسان جنگلی و یا عشیرتی بوده است. زمانی که نه برای تسلط و نه برای دفاع از خود، قدرت این را نداشته که از توان ذهنی اش بهره بگیرد؛ اولین وسیله ای که در نخستین نگاه به اطراف خود به وجود آن پی برده است. برداشتن چماق نشان از به کار بردن "زور وحشی" و ناشی از خوی مدنی نشده ی انسان است. شاید حتا مربوط به زمانی که انسان حرف زدن و گفت و گو با انسان را یاد نگرفته بود و هنوز ابزار زبان که بر گرفته از ساحت و ساخت تفکر است را به دست نیاورده بود. اما اگر چه شعار نیز خود بخشی از شعور حسی انسان است و مرحله ی تکامل یافته ای از تفکر در آن یافت نمی شود، باز باید گفت که شعار از آن جا که از ابزار زبان بهره می جوید و اتفاقی است که در زبان روی می دهد ناخواسته بخشی از تفکر را با خود به همراه دارد. مانند شعار هایی که در این جنبش شاهد آن بوده ایم، که سرشار از هوشمندی و ذکاوتی ستودنی است که همگان به آن اذعان دارند.
آلوین تافلر سیر حرکت انسان در طول تاریخ سلطه را به سه دوره ی کلان تقسیم بندی می کند. دوره ی بهره گیری از "زور"، دوره ی بهره گیری از "زر" و دوره ی بهره گیری از "خرد". حال اگر همین شرایط را با اغماض به شرایط جامعه ی ایران تطبیق بدهیم، تنها می توان گفت مردم این جامعه بعد از سی سال یاد گرفتند که از چماق و چوب به دست گرفتن در راه پیمیایی های شان به تجمع و راه پیمایی های چند ساعته ی سکوت برسند. اما حاکمان و مزدوران حاکمان همین جامعه هنوز نتوانسته اند به دوران حکومت مداری مبتنی بر خرد برسند و هنوز از ابزارهای اولین مرحله ی حکومت مداری مبتنی بر زورعریان، سود می جویند.
امروز ما مردمی هستیم که بزرگترین خشونت مان شعارهای مان است در مقابل حکومتی که کمترین خشونت اش چماق است. اما از آن جا که عصر عصر خرد است و روزگار چماق و چماق داری به سر رسیده است، سرمستانه می گوییم ماییم و شعارهایمان و شمایید و چماق های تان.منبع: روزآنلاین و كميته گزارشگران حقوق بشر

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

آزادي چيست؟

آزادي چيست؟
آزادی یکی از زیباترین کلمات موجود در هر زبانیست، ساختمانها و مجسمه های آزادی معمولا تبدیل به سمبلهای کشورها و یا شهرها میشوند، آزادی کلمه ایست که همه آنرا ستایش میکنند و میپسندند اما در تعریف آن باهم اختلاف نظر دارند؛ لزوم وجود آزادی آنقدر واضح است که کسی جزات نمیکند بگوید من با آزادی مخالفم، هرچند واقعا چنین باوری داشته باشد.
آزادی و محدودیت لازم و ملزوم یکدیگر هستند، آزادی را میتوان به نوعی اجازه ارتعاش در میان حوزه ای تعریف شده از امکانات تعریف کرد. آزادی مطلق در هیچ جامعه بشری ای وجود ندارد. در هیچ کجای دنیا مردم بطور مطلق آزاد نیستند. تعریف آزادی خود محدود کردن آزادی است اما این آزادی در محدودیت است که ما بدان در حوزه سیاست و علوم اجتماعی نیازمندیم. یعنی در واقع محدودیت درون کلمه آزادی تعریف میشود و اختلاف بر سر تعریف کلمه آزادی در واقع اختلاف بر سر تعریف این محدودیت هاست. انسانها آزاد هستند دستهایشان را محکم به حرکت در بیاورند اما این آزادی محدود میشود به وقتی که فاصله دست آنها از بینی افراد دیگر بیشتر و یا بسیار بیشتر از طول بازو و دست آنها باشد، اگر این فاصله کمتر باشد دیگر انسانها آزاد نیستند مشتشان را محکم به حرکت در بیاورند و این یک قانون است.
بنابر میتوان به سادگی دریافت که آزادی ارتباطی تنگاتنگ با قانون دارد و آزادی افراد معمولا محدود به قوانینی است که برای آنها وضع میشود. قوانین و حقوق نیز معمولا به موقعیت جغرافیایی و زمانی و سنی و جنسی و سایر ابعاد انسانها مربوط میشود. صرف نظر از موقعیت زمانی و مکانی، همه انسانها در هرکجا و هر زمان و هر دین و آیینی که زندگی میکنند دارای حقوقی میباشند که کسی حق ندارد این حقوق را از آنها بگیرد، این قوانین را قوانین حقوق بشر نامند. بنابر این همه انسانها اصولا آزاد هستند که از حقوق خود که والاترین و مهم ترین آنها حقوق بشر است برخوردار شوند. معمولا اسلامگرایان و سایر افرادی که در انجماد فکری به سر میبرند از آزادیخواهان درخواست تعریفی برای آزادی میکنند. آزادی ای که آزادیخواهان در واقع به دنبال آن هستند، را میتوان محدود شدن آزادیها به قوانین حقوق بشر و وضع قوانینی که پاسدار حقوق جهان شمول بشر باشد تعریف کرد.
حقوق بشر نتیجه و سرآمد فعالیت هزاران فیلسوف و دانشمند و حقوق دان و تمام خیرخواهان بشر است که امروز به دست ما رسیده است، اما آزادی و دموکراسی برخی اوقات تجربیات بسیار تلخی را به بار می آورند، بعنوان مثال در آلمان نازی، حزب نازی ابتدا با استفاده از شرایط آزاد و دموکراتیک توانست رای اکثریت را به خود اختصاص دهد و سپس کم کم به یک حکومت ضد آزادی و دموکراسی تبدیل شد. به همین دلیل حقوق دانان و خیر اندیشان بشر در انتهای قوانین حقوق بشر یعنی در اصل 30 ام آن اصلی را تنظیم کرده اند که اگر این اصل وجود نداشت این قوانین و حقوق دارای نقصی بزرگ میبود. و آن اصل از این قرار است،
ماده سی ام: هیچیک از مقررات اعلامیه حاضر نباید طوری تفسیر شود که متضمن حقی برای دولتی یا جمعیتی یا فردی باشد که بموجب آن بتواند هر یک از حقوق و آزادیهای مندرج در این اعلامیه را از بین ببرند و یا در آن راه فعالیتی انجام دهند.
این اصل بدین معنی است که اگر انسانی با عقایدی و اهدافی خلاف این قوانین حقوق بشر بخواهد با سوء استفاده از این قوانین (از جمله آزادی بیان) بخواهد حقوق بقیه انسانها را از بین ببرد، نمیتوان به بهانه محق بودن در زمینه حقوق بشر وی به وی حق آزادی بیان داد. بعنوان مثال اگر کسانی فکر كنندبه صرف نژاد برتر ازديگران هستند و به همین دلیل آن ديگران حق حیات ندارند و یا اینکه حق برخورداری از احترام و قوانین حقوق بشر را ندارند، چون این ایده و اندیشه مخالف با قوانین حقوق بشر است، نمیتوان اجازه داد که از قوانین آزادی بیان اندیشه سوء استفاده کنند و به تبلیغ این اندیشه خود بپردازند. در هر دولت پايبند به قوانین حقوق بشری باید با این دسته ها و افراد و گروه ها مقابله کرد.
به عبارت دیگر میتوان گفت، افکاری که در مخالفت با قوانین حقوق بشر هستند، حق حیات سیاسی و اجتماعی در جامعه مدنی را ندارند. یک حزب یا گروه آزاد نیست که بگوید زنان باید حقوق کمتری از مردان داشته باشند، یا شوهر میتواند زنش را بزند، یا تبلیغ سنگسار و اعدام بکند و از آنها دفاع بکند. در واقع در کشورهای مختلف یکی از وظایف اصلی حکومت این است که گروه ها و احزاب و دسته هاي مختلف را ثبت و کنترل کند. اگر حزبی در مانیفست و تجلی خود و یا نشریه خود افکاری که مخالفت و قوانین حقوق بشر دارند را تبلیغ کند، دولت موظف است به سرعت آن حزب را منحل اعلام کند.
آزادی را میتوان همچنین در حوزه های مختلف از حوزه های زیر بررسی کرد.
· آزادی اندیشه (اجازه تبلیغ برای اندیشه و مخالفت با سایر اندیشه ها)
· آزادی بیان اندیشه (اجازه داشتن رسانه های جمعی و استفاده برابر از امکانات دولتی از جمله صدا و سیما، اجازه سخنرانی، تدریس، نوشتن کتاب و...)
· آزادی پوشش
· آزادی های مدنی (برخورداری از حقوق قضایی، حق اعتصاب، بیمه های اجتماعی و...)
· آزادیهای سیاسی (حق نقد، اعتراض، کاندید شدن، رای دادن، و مبارزه غیر مسلحانه با دولت...)
زندگی کردن در شرایط آزاد برای همه آسان نیست، شما باید از تعدادی از آزادیهای خود که قبلا در شرایط غیر آزاد از آنها برخوردار بوده اید صرف نظر کنید تا مبادا به آزادی دیگران صدمه نزنید..
معمولا انسانهایی که عقاید کهنه و ناکار آمد و پوسیده و ضعیفی دارند از آزادی هراسانند. میتوان این واقعیت را در یک جمله بسیار زیبا خلاصه کرد. در جایی که آزادی مطرود است، مطرود آزاد است.